حكيم زجاجى

1132

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

مرو ز اين جهان جز كه با جان پاك « 1 » * سرانجام بالين ز خشت است و خاك نامه‌اى كه از ميان غزان سلطا [ ن ] سنجر نوشت به محمد به وقتى كه سلطان دانش‌پذير * به پيش غزان بود ز آن‌سان اسير به سلطان محمد يكى نامه كرد * ز خون جگر افسر خامه كرد ورا كاتبى بود زيباسخن * سر خود برآورد از انجمن بد آن نامور قيد روحى ( ؟ ) به نام * لب او گهربار بودى مدام نى كلك او شكرافشان بدى * به دانش بر از چرخ گردان بدى جنونش بدى اندكى در درون * به نوك قلم كردى از دل برون در اين داستان پيش پير و جوان * يكى نامهء عجز سلطان بخوان بخوان « 2 » تا بدانى كه چون خوار بود * به دست غزان در گرفتار بود به گردون برد همچو نامش به ناز * دگر ره به زير آردش از فراز گهى غم ، گهى شادمانى دهد * گهى رنج و گه كامرانى دهد چو خواهد برآرد يكى را ز خاك * بياميزد آن خاك با جان پاك كه ما را ره رستگارى نمود * به ما بر ، در كامكارى گشود بداند محمد كه پيوند ماست * چه پيوند ، پاكيزه فرزند ماست فزون‌تر ز دريا و جان‌ها و رود * ز ما بر روان پيامبر درود بپژمرد كان را ز اقبال و بخت * به ما بر شد اكنون چنين كار سخت به ناف اندرون خون دل گشت مشك * شد آن ژرف درياى جوشنده خشك كه آيين دوران دگرگونه گشت * فلك نامهء خرمى درنوشت فزون گشت درد و غم و كام كم * شكسته شد از ناگهان جام جم مزاج جهان منحرف گشت و پست * همان صورت بخت با تن در است گل باغ اقبال پربار باد * از اين‌روز و اين سال ديگر مباد خراسان شد از سيل محنت خراب * در اين بوم‌وبر گشت دريا سرآب

--> ( 1 ) جز كه باك ( 2 ) بدان تا بدانى